تبليغاتX
کاریز
شعر
عزیزم ....

       مهربانم ....

              بهتر از جانم ....

 تازگی ها چیزهایی فهمیده ام  ...فهمیده ام که نزدیک شدن زیباست نه نزدیک ماندن

                                    پس دور شدن زیباست!!؟

                                                                  مترسک زشت

                                                                               بدقواره ی احمق.....

               در ابتدا می خندی و در انتها اخم میکنی

                      همانطور که دیروز خندیدی و امروز......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 15:59  توسط محسن   | 

مسخرس....خیلی مسخرس...

                                   فقط به خاطره این زنده باشی که تیغی یا طنابی اطرافت نباشههههه>..<

                                                          نادر شکیبا

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 22:30  توسط محسن   | 

می خواهم این میل کثیف اما دوست داشتنی را به دیوار بکوبم اما می ترسم دیوار هم برای خودش دریچه ای داشته باشد....

 

 

                                    محسن اسلامی!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 13:3  توسط محسن   | 

محمد كاظم كاظمي

از چعاقبت با ناله سودا مي شود آهي كه نيست
زير گام ما به منزل مي رسد راهي كه نيست
چند روزي صبر كن، اي آسمان! خواهي شنيد
نور صد خورشيد مي گيريم از اين ماهي كه نيست
خوب مي دانيم و مي داني كه چندين سال قحط
آب مان در كاسه سردادي اهي كه نيست
از كرامتهاي بسيارت همين ما را رسيد
شاخه خشكي كه هست و دست كوتاهي كه نيست...
دست اگر آن دست ديروزين ما باشد ـكه هست ـ
باز هم گندم برون مي آرد از كاهي كه نيست
كشته خود مي شود اين ايل، حتي در شكست
تا نبندد چشم اميدي به خونخواهي كه نيست
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 14:56  توسط محسن   | 

مهدی اخوان ثالث


پيامي از آن سوي پايان

 اينجا كه ماييم سرزمين سرد سكوت است
 بالهامان سوخته ست ،‌ لبها خاموش
نه اشكي ، نه لبخندي ،‌و نه حتي يادي از لبها و چشمها
 زيراك اينجا اقيانوسي ست كه هر بدستي از سواحلش
 مصب رودهاي بي زمان بودن است
 وزآن پس آرامش خفتار و خلوت نيستي
 همه خبرها دروغ بود
و همه آياتي كه از پيامبران بي شمار شنيده بودم
بسان گامهاي بدرقه كنندگان تابوت
از لب گور پيشتر آمدن نتوانستند
 باري ازين گونه بود
 فرجام همه گناهان و بيگناهي
 نه پيشوازي بود و خوشامدي ،‌نه چون و چرا بود
 و نه حتي بيداري پنداري كه بپرسد : كيست ؟
زيراك اينجا سر دستان سكون است
در اقصي پركنه هاي سكوت
 سوت ، كور ، برهوت
حبابهاي رنگين ، در خوابهاي سنگين
چترهاي پر طاووسي خويش برچيدند
و سيا سايه ي دودها ،‌در اوج وجودشان ،‌گويي نبودند
 باغهاي ميوه و باغ گل هاي آتش رافراموش كرديم
 ديگر از هر بيم و اميد آسوده ايم
گويا هرگز نبوديم ،‌نبوده ايم
هر يك از ما ، در مهگون افسانه هاي بودن
 هنگامي كه مي پنداشتيم هستيم
خدايي را ، گرچه به انكار
 انگار
با خويشتن بدين سوي و آن سوي مي كشيديم
اما اكنون بهشت و دوزخ در ما مرده ست
 زيرام خدايان ما
 چون اشكهاي بدرقه كنندگان
بر گورهامان خشكيدند و پيشتر نتوانستند آمد
 ما در سايه ي آوار تخته سنگهاي سكوت آرميده ايم
 گامهامان بي صداست
 نه بامدادي ، نه غروبي
 وينجا شبي ست كه هيچ اختري در آن نمي درخشد
نه بادبان پلك چشمي، نه بيرق گيسويي
اينجا نسيم اگر بود بر چه مي وزيد ؟
 نه سينه ي زورقي ، نه دست پارويي
 اينجا امواج اگر بود ، با كه در مي آويخت ؟
 چه آرام است اين پهناور ، اين دريا
دلهاتان روشن باد
 سپاس شما را ، سپاس و ديگر سپاس
بر گورهاي ما هيچ شمع و مشعلي مفروزيد
 زيرا تري هيچ نگاهي بدين درون نمي تراود
 خانه هاتان آباد
 بر گورهاي ما هيچ سايبان و سراپرده اي مفرازيد
 زيرا كه آفتاب و ابر شما را با ما كاري نيست
 و هاي ،‌ زنجره ها ! اين زنجموره هاتان را بس كنيد
اما سرودها و دعاهاتان اين شبكورها
كه روز همه روز ،‌و شب همه شب در اين حوالي به طوافند
بسيار ناتوانتر از آنند كه صخره هاي سكوت را بشكافند
 و در ظلمتي كه ما داريم پرواز كنند
 به هيچ نذري و نثاري حاجت نيست
 بادا شما را آن نان و حلواها
 بادا شما را خوانها ، خرامها
ما را اگر دهاني و دنداني مي بود ،‌در كار خنده مي كرديم
 بر اينها و آنهاتان
 بر شمعها ، دعاها ،‌خوانهاتان
در آستانه ي گور خدا و شيطان ايستاده بودند
 و هر يك هر آنچه به ما داده بودند
 باز پس مي گرفتند
آن رنگ و آهنگها، آرايه و پيرايه ها ، شعر و شكايتها
 و ديگر آنچه ما را بود ،‌بر جا ماند
 پروا و پروانه ي همسفري با ما نداشت
 تنها ، تنهايي بزرگ ما
كه نه خدا گرفت آن را ، نه شيطان
با ما چو خشم ما به درون آمد
 اكنون او
 اين تنهايي بزرگ
با ما شگفت گسترشي يافته
 اين است ماجرا
 ما نوباوگان اين عظمتيم
و راستي
 آن اشكهاي شور ،‌زاده ي اين گريه هاي تلخ
 وين ضجه هاي جگرخراش و درد آلودتان
 براي ما چه مي توانند كرد ؟
 در عمق اين ستونهاي بلورين دلنمك
 تنديس من هاي شما پيداست
 ديگر به تنگ آمده ايم الحق
 و سخت ازين مرثيه خوانيها بيزاريم
زيرا اگر تنها گريه كنيد ، اگر با هم
 اگر بسيار اگر كم
در پيچ و خم كوره راههاي هر مرثيه تان
 ديوي به نام نامي من كمين گرفته است
 آه
 آن نازنين كه رفت
 حقا چه ارجمند و گرامي بود
 گويي فرشته بود نه آدم
در باغ آسمان و زمين ، ما گياه و او
 گل بود ، ماه بود
 با من چه مهربان و چه دلجو ، چه جان نثار
او رفت ، خفت ،‌ حيف
 او بهترين ،‌عزيزترين دوستان من
 جان من و عزيزتر از جان من
 بس است
 بسمان است اين مرثيه خواني و دلسوزي
ما ، از شما چه پنهان ،‌ديگر
 از هيچ كس سپاسگزار نخواهيم بود
 نه نيز خشمگين و نه دلگير
 ديگر به سر رسيده قصه ي ما ،‌مثل غصه مان
اين اشكهاتان را
 بر من هاي بي كس مانده تان نثار كنيد
 من هاي بي پناه خود را مرثيت بخوانيد
 تنديسهاي بلورين دلنمك
اينجا كه ماييم سرزمين سرد سكوت است
 و آوار تخته سنگهاي بزرگ تنهايي
مرگ ما را به سراپرده ي تاريك و يخ زده ي خويش برد
بهانه ها مهم نيست
 اگر به كالبد بيماري ، چون ماري آهسته سوي ما خزيد
و گر كه رعدش ريد و مثل برق فرود آمد
 اگر كه غافل نبوديم و گر كه غافلگيرمان كرد
پير بوديم يا جوان ،‌بهنگام بود يا ناگهان
هر چه بود ماجرا اين بود
 مرگ ، مرگ ، مرگ
ما را به خوابخانه ي خاموش خويش خواند
 ديگر بس است مرثيه ،‌ديگر بس است گريه و زاري
 ما خسته ايم ، آخر
 ما خوابمان مي آيد ديگر
 ما را به حال خود بگذاريد
اينجا سراي سرد سكوت است
ما موجهاي خامش آرامشيم
 با صخره هاي تيره ترين كوري و كري
 پوشانده اند سخت چشم و گوش روزنه ها را
 بسته ست راه و ديگر هرگز هيچ پيك وپيامي اينجا نمي رسد
 شايد همين از ما براي شما پيغامي باشد
 كاين جا نهميوه اي نه گلي ، هيچ هيچ هيچ
 تا پر كنيد هر چه توانيد و مي توان
 زنبيلهاي نوبت خود را
از هر گل و گياه و ميوه كه مي خواهيد
 يك لحظه لحظه هاتان را تهي مگذاريد
 و شاخه هاي عمرتان را ستاره باران كنيد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 14:43  توسط محسن   | 

فروغ ابدی



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد


و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک اسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی .
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصلها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش



زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت



در کوچه باد میآمد
در کوچه باد میآمد
و من به جفت گیری گلها میاندیشم
به غنچه هایی با ساقهای لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس می گذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش
بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
-سلام
- سلام
و من به جفت گیری گل ها میاندیشم



در آستانه فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه می شود به آن کسی که میرود اینسان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد
چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ، او هیچوقت
زنده نبوده است



در کوچه باد میاید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغهای پیر کسالت میچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد



آنها ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و اکنون دیگر
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیش را
در آبهای جاری خواهد رخت
و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است
در زیر پالگد خواهد کرد؟



ای یار ، ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده ها
نمایان شدند
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها میسوخت
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود



در کوچه ها باد میامد
این ابتدای ویرانیست آن روز هم که د ست های تو ویران شد
باد میآمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه
آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجاد ما قضاوت خواهد کرد .
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار " آن شراب مگر چند ساله بود ؟ "
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت های مرا میجوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟



من سردم است و میدانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
ز چند قطره خون
چیزی بجا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت چناه خواهم برد
من عریانم ، عریانم ، عریانم
مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق ، عشق ، عشق
من این جزیره ی سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد



سلام ای شب معصوم !
سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل میکنی
ودر کنار جویبارهای تو ، ارواح بیدها
ارواح مهربان تبرها را میبویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها میآیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا میبوسند
در ذهن خود طناب دار ترا میبافند
سلام ای شب معصوم



میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم ؟
مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر میکرد



چرا نگاه نکردم ؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم
آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود
و آن کسی که نیمه ی من بود ، به درون نطفه ی من بازگشته بود
، و من در آینه میدیدش
که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود
و ناگهان صدایم کرد
و من عروس خوشه های اقاقی شدم
.انگار مادرم گریسته بود آن شب
چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه مسدود سر کشید
چرا نگاه نکردم ؟
تمام لحظه های سعادت میدانستند
که دستهای تو ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجره ی ساعت
گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به ان زن کوچک بر خوردم
که چشمهایش ، مانند لانه های خالی سیمرغان بودند
و آنچنان که در تحرک رانهایش میرفت
گویی بکارت رؤیای پرشکوه مرا
با خود بسوی بستر میبرد



آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟

به مادرم گفتم : " دیگر تمام شد "
گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم"


انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود میخوانند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن میدرند
و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد
،صبور
،سنگین
.سرگردان


در ساعت چهار
در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش ان هجای خونین را
تکرارمی کند
سلام
سلام

آیا تو
هرگز آن چهار لاله ی آبی را
بوییده ای ؟



زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشیه های پنجره سر میخورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون میکشد



من از کجا میآیم ؟
من از کجا میآیم ؟
که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خاک مزارش تازه ست
مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم



چه مهربان بودی ای یار ، ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را میبستی
و چلچراغها را
از ساق های سیمی میچیدی
و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق میبردی
تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب
مینشست
و آن ستاره ها مقوایی
. به گرد لایتناهی میچرخیدند
چرا کلام را به صدا گفتند؟
چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند !
چرا نوازش را
به حجب گیسوان باکرگی بردند؟
نگاه کن که در اینجا
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرامید
به تیرهای توهم
مصلوب گشته است
و به جای پنج شاخه ی انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه او مانده ست


سکوت چیست ، چیست ، ای یگانه ترین یار ؟
سکوت چیست بجز حرفهای ناگفته
من از گفتن میمانم ، اما زبان گنجشکان
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعتست
زبان گنجشکان یعنی : بهار . برگ . بهار
زبان گنجشکان یعنی : نسیم . عطر . نسیم
زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد



این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت
بسوی لحظه توحید میرود
و ساعت همیشگیش را
با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند .
این کیست این کسی که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمیداند
آغز بوی ناشتایی میداند
این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد
و در میان جامه های عروسی پوسیده ست



پس آفتاب سرانجام
در یک زمان واحد
بر هر دو قطب ناامید نتابید
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی



...و من چنان پرم که روی صدایم نماز میخوانند


جنازه های خوشبخت
جنازه های ملول
جنازه های ساکت متفکر
جنازه های خوش بر خورد ،خوش پوش ، خوش خوراک
در ایستگاه های وقت های معین
و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت
و شهوت خريد ميوه هاي فاسد بيهودگي
آه
چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند
واین صدای سوت های توقف
در لحظه ای که باید ،باید ، باید
مردی به زیر چرخ های زمان له شود
مردی که از کنار درختان خیس میگذرد....


من از کجا میآیم؟


به مادرم گفتم :"دیگر تمام شد."
گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
."


سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم میکنیم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه های تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آن را
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب میداند



ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل
به داس های واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی میبارد


شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر ، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فواره های سبز ساقه های سبک بار
شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 17:27  توسط محسن   | 

عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت میبرد

                                                                    افلاطون

وقتی عشق می آید کسی نمی بیند اما وقتی میرود همه میبینند

                                                                               اسپی نوزا

                               <ساعت عاشق شدن>

                             گناه از که بود؟

                                 من؟

                                   تو؟

                          ویا این ساعتها؟

                   افسوس هیچ وقت ساعت عاشق شدن "ما" یکی نبود

تو زودتر                                  من دیرتر

گفتی:عاشقت هستم                           عاشقم باش

گفتم:نمی توانم                                 اکنون نمی توانم

ساعت ها گذشت...

                             روزها وروزها...

تا اینکه ساعت عاشق شدن "من" فرارسید

گفتم : حالا وقتش فرا رسیده است

گفتی: دیگر نه..!!                      دیگر نمی خواهم...!!

راستش ...                          دیگر عاشقت نیستم     

*                                              *                                         *

اگر در عمرت تنها یک روز عاشق بوده ایی بدان تنها همان یک روز زندگی کرده ایی...

                                                            ...

                 ساعات عمر حقیقی من همان ساعاتی است که عاشق بوده ام

                                                                                         ودیگر هیچ

                                                                               مژگان ضحاکی

                            

در این ماه"دعا" بیشتر از همیشه عاشقم    بیشتر از همیشه زنده ام

                                   <بیایید برای هم دعا کنیم  خدا بسیار نزدیک است>

                               

                                    

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 17:1  توسط محسن   | 

من تمام عشق های بی ریا را دوست دارم

من نمی بینم خدا را ناخدا را دوست دارم

فرصتی حتا ندارم تانتی زیبا بسازم

ناگزیر آهنگ های بی صدا را دوست دارم

رو به روی هر تبسم یک صف از آیینه چیدم

از ته دل انعکاس خنده ها را دوست دارم

ناشناسی دیدم ویک شاخه مریم هدیه دادم

تازه فهمیدی که من بیگانه ها را دوست دارم

فکر کردی کافرم چون نا خدا را دوست دارم

دست هایت را ببر بالا دعا را دوست دارم

 

                                     "مریم جعفری" 

                                 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 17:27  توسط محسن   | 

سر مي زند تنهايي!

-باشد!

از دوباره مي آيد دلتنگي!

-گوبيايد!

-با نديدنش چه مي كني!

-هراسي ندارم!

باهاش رفيقم اين روزا....

يغما گلرويي

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 17:24  توسط محسن   | 

((نمی دانم.....!))

      نمی دانم

           چند سال گذشته است....

            چند ۳۶۵ روز لعنتی

                    از آن روز که...

                                        قابله

                            مرا

       از هیچ به پوچ کشید!

                                                  زهرا محدثی(م. ژابیر) ـ  ۲۱ /۴/۸۵

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 16:38  توسط محسن   | 

                   ((من ! ژابیر!...))

    الو ...

    یک .. دو ... سه ...

       امتحان می کنم...

      من ژابیر!

          ۱۹ ساله از ...

                          کاشان که ..

          هرگز !

      من ژابیر! ....

           ۱۹  ساله

     از .. تهران ...

   شوخی می کنم !.. دروغ چرا؟!  

      من ... ژابیر 

     ۱۹ ساله

 * آری سالهاست که در ته چاه مانده ام!

       در انتظار    کاروان مصری ..

   و یا پیرزن آبله رویی که بیاید ببرد مرا!

       یک ماه بدهد که بچسبانم به پیشانی سیاهم...

      و بشوم عزیز ذلیخا ....یا  زن شاه قصه  ها!

      و هرگز سر نمی رسد، ... انتظار...اما بد دردیست هم قطار!

    مخصوصاً اگر قطار هم نرسد به صخره های ریخته...

 ریزعلی حسابی کنف می شود با لباس سوخته!!!..

* الو ...

       یک ... دو.... سه .....

      امتحان می کنم ...

             من!

         ژابیر!

          ۱۹ ساله!

             به مهربانی سفید برفی ....

                 شجاعت پترس

                       و فداکاری ریزعلی !

                                از گورستان خواجه ربیع مزاحمتان شدم ..

                                                               قبر شماره ی ۱۳۶۳.

                  می شود اسم مرا هم در قصه هاتان بیاورید ؟! لطفاً؟!

                              به خدا من مرده ام !...

                                      من ..

                                        سالهاست که مرده ام!

            

                                                        شعر از : زهرا محدثی( م. ژابیر)ـ ۱۳۸۲

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 16:35  توسط محسن   | 

(یک روز که!....)

  یک روز که فراموش کرده بودیم چندشنبه بود...

   یک روز گرم لعنتی

        که نفهمیده بودیم گرما ما را زده بود یا ما گرما را..

    ناقوس صبحمان را کلاغ نواخته بود...

         و ..هی ..بلا بر سرمان آوار شده بود...

   *آنروز مثل همه ی روزها تابستان بود...

       مثل همه ی تابستان ها مرداد ...

     مثل همه ی مردادها بیستم...

                  دلگیر...!

                           لعنتی!

   یکی که مثل همه .....ها سفیدپوش بود

              و مثل همه ی جغدهای سفید بدخبر ...

                                           سرش را تکان داده بود که تو...

              * هفت سال است تقویممان روی ۱۳۷۷ مانده

              ساعتمان روی ۱۰

   دستهامان روی پیشانی

      خطوط بدنت روی تخت بیمارستان

   و ..قلبت .. روی....

                                       شعر از : زهرا محدثی (م. ژابیر)ـ مرداد۸۴

       مرده! نمرده؟ مرده! نمرده! مرده؟ نمرده؟ مرده! نمرده! مرده؟ نمرده؟ مرده!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 16:33  توسط محسن   | 

ما زنده ایم و روزی مان خرده باج ها

کر می شویم مثل شما هاج و واج ها

باری نمی دهیم که تاراجمان کنند

بیهوده زنده ایم همانند کاج ها

همرنگمان شدید جماعت برای چه ؟

از ترس پست ها  رده ها احتیاج ها ؟

وقتی که پول و پست خدا می شود امان

از این بهانه رابطه ها ازدواج ها

در خواب دیده ام که بسوزیم با همان

چوبی که می زدیم به پای حراج ها

یک کودک گرسنه شب مرگ خود نوشت :

این شعرها که نان نشد ای ابتهاج ها

 

                        مهدی ذبیحی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 16:25  توسط محسن   | 

در زیر بار ظلم که ما خم نمی شدیم
فریاد می شدیم و دگر بم نمی شدیم

لطف تو بود شاملمان شد وگر نه ما
در جسم آدمی ...نه مجسم نمی شدیم

در پشت ژست های بد عکس هایمان
هی جمع می شدیم ولی کم نمی شدیم

گیرم که جنس ماده دلیل هبوط بود
حوا اگر نبود که آدم نمی شدیم

با جمله ی همیشه ی آن پیرمرد هاـ
-مثل تفال چائیتان دم نمی شدیم...

...پایان کار شعر خودم نا تمام ماند
بگذار لااقل که بگویم نمی شدیم
 

             مهدی ذبیحی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 16:24  توسط محسن   | 

در راه روهای دانشکده ی جغرافیا

گمان می کردم آرشم

می خواستم دور چشمهایش خط بکشم

حسود بودم

 

در پرسه های خیابان دانشگاه

مفهوم عشق را می جستند

در جذبه های جنس مخالف

 

نمازهائی که نظر می شدند

در پشت چراغ قرمزهای منتهی به حرم

وذکرهائی که بیزار می کردند

دانه های تسبیح را

 

همسالان من بودند

گیج!

در بن بست فلسفی زمان

کفش های قهوه ای ات

همیشه دیر می کردند

                       

                       محسن اسلامی

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 15:16  توسط محسن   | 

نمی خواهم بگیری دستهایم را

هنوز از پا نیفتادم

رها می خواهد انگشتان تب دارم

شب تاریک گیسو را

رها می خوانمت زیبا

رها در پرسه های گیج تابستان

جنون می آورد گرمای اندامت

                        به این زندان

تو را اینگونه می خواهم

من امشب خوی سرکش

دست وپایی سست و لرزان

کوله باری درد دارم

من امشب سخت مهتاجم،سخت مهتاجم

                                 سخت

 

کسی باور ندارد حرفهایم را

نمی خواهد ببیند زنده بودن را

غرض دارد نگاهش هر که می بیند

زبان جاری نخواهد شد

مگر آنجا که می گوید…

 

                   محسن اسلامی

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 15:15  توسط محسن   | 

دستی دراز می شود اما همه، من اند

آنها در قبیله فقط پاک دامن اند؟!!!

 

تا نیمه راه هم به تو فرصت نمی دهند

از ابتدای راه گروهی که دشمن اند

 

اینجا مترسکان به حکومت نشسته اند

با وعده های پوچ که در پشت خرمن اند

 

وقتی که سبز شد چمدان کوچ می کنم

با اینکه کفشهای من از جنس آ هن اند

 

وا مانده است این دو سه انگشت بی گناه

بیهوده بیستون کسی را نمی کنند

 

این روزها که تشنه ی از پا کشیدنم

یلدای گیسوان تو را شانه می زنند

 

                    محسن اسلامی

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 15:15  توسط محسن   | 

تو را به هر چه ورق پاره ای است!جرات کن

بیا به بستر خوابم قبول دعوت کن

 

تو از تبار زنی! از قبیله ی حوا

دو سیب سرخ رسیده به ما محبت کن

 

توئیکه معنی پا خوردگی نمی دانی

بخواب روی تنم دوری از نجابت کن

 

بگیر دست مرا خوب خوب لمسم کن

به موج موج تنم ای غریق عادت کن

 

تو را به بکر ترین نقطه ای که می دانی

بیا و با تن مهتابیت قیامت کن

 

                     محسن اسلامی
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 15:14  توسط محسن   | 

شکست بغض دلم مثل سنگ در شیشه

غریب مثل خودم بود پشت یک گیشه

 

نشسته بود و نگاهش همیشه می لرزید

و آتشی به دلم زد که سوخت تا ریشه

 

شکارچی شده در یک غروب پائیزی

چکیده می شود این بار ماشه در بیشه

 

و بعد یک بره آهو نشسته خون آلود

که ریشه های زمین زخم خورده از تیشه

 

سکانس آخر چشمش که اوج زیبائی است

گرفت کاپ دلم را و شد هنر پیشه

 

که پنج رکن اساسی شعرهایم بود

غزل و پنجره،احساس،عشق،اندیشه

 

 

                         محسن اسلامی

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 15:12  توسط محسن   | 

 

کنار پنجره گنجشک داشت جان می داد

 

و قلب هر چه زمینی است را تکان می داد

 

درون گربه ی جغرافیا کسی می سوخت

 

پرنده ای که به خود اندکی زمان می داد

 

به تیر سایه ی شاهین مرگ را می زد

 

تمام سهم خودش را به آسمان می داد

 

و بر سکوت غم انگیز مرگ می خندید

 

به سفره ی غزل من که بوی نان می داد

 

در استکان پر از خالی اش تأسف بود

 

شراب جای خودش را به شوکران می داد

 

دلش همیشه پر از شوق سر بریدن بود

 

به او اگر چه که عمری است آب و دان می داد

 

سلام!خسته نباشی جناب عزرائیل

 

همیشه سوز زمستان تو را نشان می داد

 

و پنجه های تو اسپانیای گیتاری

 

که بود دختر شب را کمی تکان می داد

 

تمام شد غزل عمر پر پرش یعنی:

 

کنار پنجره گنجشک داشت جان می داد

                           

                                            محسن اسلامی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 23:10  توسط محسن   | 

 

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

 

نخواست او به من خسته بی گمان برسد

 

شگنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

 

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

 

چه می کنی؟اگر او را که خواستی یک عمر

 

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد…

 

رها کنی برود از دلت جدا باشد

 

به آن که دوست ترش داشته،به آن برسد

 

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند

 

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

 

گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری

 

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

 

خدا کند که…نه!نفرین نمی کنم…نکند

 

به او که عاشق او بوده ام زیان برسد

 

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

 

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

                                         

                                                 نجمه زارع

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 23:7  توسط محسن   | 

 

تمام هستی در آتشم جهان شماست

 

تنم زمین شما روحم آسمان شماست

 

کرم کنید و به املاک خود سری بزنید

 

که سود آتش بیدادگر زیان شماست

 

اگر شراب ندارید زهر را عشق است

 

مهم شنیدن یک جمله نوش جان شماست

 

بگو بمیرم از این شوکران ملالی نیست

 

که زخم خوردنم از دست مهربان شماست

 

مراد گفتنتان است،هر چه می گوئید

 

قرض شنیدن یک جمله از زبان شماست

 

اگر ندیدمتان بعد از این چه جای غم است

 

که مدتیست سراسر زمان زمان شماست

 

برای هر دو جهانم خیالتان کافی است

 

دلم خوش است که همواره میزبان شماست

 

                                                     سعید شاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 23:3  توسط محسن   | 

 

چندیست عجیب بی قرارم بانو

 

پائیز نشسته بر مزارم بانو

 

صد بار به تو گفتم که لبخند نزن

 

من جنبه ی عاشقی ندارم بانو

 

                                             ایمان کرخی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 22:50  توسط محسن   | 

 

دریده جامه به تن سوگوار برگردد

 

اگر چه رستم از این کار زار برگردد

 

مسیر چرخ فلک بر مدار ناکامی است

 

نمی شود که جهان از مدار برگردد

 

شنیده اید بگویند کوه جنبیده است

 

ندیده است کسی آبشار برگردد

 

عبث نشسته بر این راه چشم می دوزم

 

که یار رفته از این رهگذار برگردد

 

هنوز دلخوش این مانده ایم تا شاید

 

زمان ورق بخورد روزگار برگردد

 

الا قناری غمگین باغ بی برگی

 

بخوان همیشه بخوان تا بهار برگردد

 

                                              حسن احمدی فرد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 22:49  توسط محسن   | 

چه اسفندها...آه!

چه اسفندها دود کردیم!

برای تو ای روز اردیبهشتی

که گفتند این روزها میرسی

از همین راه!

 

                                          قیصر امین پور
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 22:48  توسط محسن   | 

موجیم و وصل ما،از خود بریدن است

ساحل بهانه ای است،رفتن رسیدن است

 

تا شعله در سریم،پروانه اخگریم

شمعیم و اشک ما،در خود چکیدن است

 

ما مرغ بی پریم،ازفوج دیگریم

پرواز بال ما،در خون تپیدن است

 

پر می کشیم و بال،برپرده ی خیال

اعجاز ذوق ما،در پر کشیدن است

 

ما هیچ نیستیم،جز سایه ای زخویش

پاسخ همین تو را،تنها،شنیدن است

 

بی درد و بی غم است،چیدن رسیده را

خامیم و درد ما،از کال چیدن است

 

                                           قیصر امین پور
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 22:46  توسط محسن   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 12:26  توسط محسن   | 

بکش ! رها کنم از این حصار فولادی            تنم اسیر تو و این تویی که جلادی

کلافه هستم از این ازد‌حام آفتها                   و از هجوم ملخهای مرگ آبادی

از این تو باکره ماندی میان این مرداب         که فصل چیدن خود را خبر نمی دادی

تو از تبار بهشتی نه از قبیله ما                تو مثل حوریه ای گر چه آدمیزادی

دوباره سر بکش این مرد بی شرابت را      به من بگو که هنوز از دهن نیافتادی

هزار حیف که عمرم میان زندانها              تمام شد و نگهبان نگفت آزادی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 19:43  توسط محسن   | 

چندی است شاعری شده مدیون چشمتان

مدیون بی حجابی کانون چشمتان

 

دارد تمامی بدنم شعله می کشد

در خشم شعله های شبیخون چشمتان

 

وقتی حصار این مژه را می کشند تا

شیرین ترین سواحل هامون چشمتان

 

شاید میان این همه آدم غریبه است

این چشم زهر خورده ی مامون چشمتان

 

وارد به بحث فلسفه وقتی که می شوی

یعنی در انتهای فلاطون چشمتان

 

آنجا فریب می خورد این قلب خسته از

تصویر شاعرانه ی خاتون چشمتان

 

مفعول و فاعلات و الم شنگه می کنی ؟

از اینکه احمقی شده مجنون چشمتان

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 14:46  توسط محسن   | 

درون هر رگ من جان گرفته خون شکست

شده است زندگی من کلکسیون شکست

 

من آن محصل شاگرد اول فلکم

که چشم بسته قبولم در آزمون شکست

 

ورق ورق دل من را بخوان  که شک نکنی

رسیده ای به اساسی ترین متون شکست

 

در این مبارزه روئینه تن اگر باشی

شکست می دهدت مثل من قشون شکست

 

من و شکست شدیم آلیاژ منحوسی

شکست یکسره در من و من درون شکست

 

شبیه لاشه زاینده رود شد تن من

که پنجه برده در آن سی و سه ستون شکست

 

اگر شکستن من آرزوی توست قبول

حرام باد مرا زندگی بدون شکست

                      

                                               تقدیم به...

                                                            

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 15:58  توسط محسن   |